شکر از عمر دوباره ای که از خدا گرفتم تا بهتر زندگی کنم.

منشی جواب آزمایش را با نگاه معنی داری روی میز گذاشت . هیچ وقت فکر نمی کردم یک چکاب ساده چنین نتیجه ای داشته باشد. مرتب حرفهای دکتر در ذهنم مرور می شد. “متاسفم سرطان وارد مرحله ای شده که دیگر خارج از کنترل ماست . کاری نمی توانیم برایتان بکنیم. چانه ام می لرزید فقط بگویید چقدر زمان دارم ؟ صادقانه بگویم با توجه به نتیجه آزمایشات نهایتاً تا دو ماه دیگر ”
دو ماه یعنی فقط ۶۰ رو فقط …. ساعت و …. دقیقه و ….. ثانیه یعنی هر ثانیه که می رود از عمرم کم می شود. دیگر دلم نمی خواهد حتی لحظه ای بخوابم . کارهایم چه می شود چه آرزوهای دور و درازی برای خودم داشتم ماشین آنچنانی ، خانه بزرگ با خدم و حشم و گوشی موبایل آخرین مدل ، وسایل لوکس و …. چقدر جوانی و عمرم را فقط دنبال این چیزها دویده بودم و نه از زندگی چیزی فهمیدم و نه از جوانیم.
چقدر در حق همسر و بچه ام ظلم کردم . یاد حرفهای همسرم می افتم ” دوست دارم بیشتر پیش من و پسرمون باشی ، بیشتر برای ما وقت بگذاری ” و خودم که با غرور می گفتم وقت زیاده خانم الان موقع دویدنه . الان بازار می طلبه فلان سرمایه گذاری را بکنم تا چند وقت دیگر سرمایه مون چند برابر می شود و دو دو تا چهارتاهایی که با فکر آنها به خواب می رفتم و خیلی وقتها در این بازار غیرقابل پیش بینی زمین می خوردم و کلی ضرر می کردم اما دوباره روز از نو روزی از نو در طمع بدست آوردن آرزوهایم همه ی فکر و ذکرم جمع کردن پول بود و خانواده ای که اصلا نمی دیدمشان ولی برای خودم توجیه می کردم که این کارها به خاطر زن و بچه ام هست.اما در واقع همه اش به خاطر خودم بود و یک حس درونی آمیخته از غرور و تکبر و فخر فروشی که فقط با پول ارضاء می شد.
انگار زندگیم زیر و رو شده است . حالا فقط دو ماه باقیمانده . به خانه برگشتم . پسرم سلام کرد ، همیشه اینقدر خسته بودم که بدون اینکه نگاهش کنم جواب سلامش را می دادم اما این بار او را در آغوش گرفتم و بوسیدم دلم می خواست جایی نرود و روی پاهایم بنشیند و برایم حرف بزند. همسرم از آشپزخانه نگاهمان می کرد ، شاید به نظرش دیوانه شده بودم. می خواستم همه ی کم گذاشتن هایم را جبران کنم. به همسرم پیشنهاد سفر دادم.با کمال میل پذیرفت خیلی وقت بود که به بهانه ی کار آنها را حتی پارک هم نبرده بودم. نمی خواستم چیزی از بیماریم بدانند فقط می خواستم خاطره های خوبی برایشان بسازم. در مسافرت موبایل و اینترنت و تلویزیون تعطیل بود اصلاً دیگر فرصتی نداشتم که بخواهم وقتم را اینطوری بر باد بدهم. فقط بازی با بچه بود و شوخی و محبت با همسر و گشت و گذار و لذت بردن از هوای خوب ،انگار مزه ی بعضی غذاها را تازه می فهمیدم. همیشه اینقدر غرق در کار بودم که حتی غذا به دهانم مزه نمی داد. از مسافرت هم که برگشتیم دوست داشتم بیشتر کنار خانواده ام باشم شادی آنها بهم روحیه می داد کاش زودتر این لحظه ها را درک می کردم. دیگر همسایه و دوست و آشنا به نظرم تنگ نظر و فضول نبودند به همه ی آنها محبت می کردم و با روی خوش برخورد می کردم. در این مدت کوتاه به خدا هم نزدیکتر شده بودم خدایی که همیشه از یادش غافل بودم و فکر می کردم قرار نیست حالا حالاها بمیرم.
یک ماهی از گرفتن جواب آزمایش گذشته بود . فکر می کردم با آن توصیفی که دکتر کرده بود باید خیلی ضعیف و ناتوان می شدم. خودم هم تعجب می کردم و همه ی این انرژی و نیرو را از وقت گذاشتن برای خانواده و لذت بردن از زندگی می دانستم.
بعد از ظهر در حال خوردن چای بودم که شماره ناشناسی زنگ زد. جواب دادم از آزمایشگاه بود ، منشی پشت خط با من و من توضیح می داد که چگونه جواب آزمایشم اشتباه شده است. نمی دانستم چه بگویم. اشک در چشمانم حلقه زد. گوشی از دستم افتاد. ناخواسته روی زمین افتادم و سجده شکر کردم. شکر از عمر دوباره ای که از خدا گرفتم تا بهتر زندگی کنم.

 

آذر مرادی |

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

در گفت‌وگو با ایلنا مطرح شد؛ نگذاریم دستمزدمان را بدزدند!/ اگر مراقب نباشیم مزد توافقی همه کشور را فرامی‌گیرد

عضو هیات مدیره کانون عالی شوراهای اسلامی کار