خام حرفهایش شدم!

«ممل» در «معدن آباد» دنبال پوشک بچه می گشت! این پوشک هم شده بود برای اودردسر؛ از این حجره به آن حجره؛ هر کدام اختلاف قیمتی داشت! در یک حجره ۱۰ هزار کرور در حجره دیگر ۱۵هزار و هر کدام برای خود نرخی داشتند؛ حتی دواخانه معدن اباد که باید ریز و درشت داروی مردم را داشته باشد این قلم را گفت ندارم. خلاصه، ممل که پس از گشتن زیاد مستاصل و ناامید شده بود الاغش را به کناری بست و شروع به بد و بیراه گفتن به خودش کرد. داروغه که در آن نزدیکی بود رو به ممل کرد و گفت: ای زبان بریده! چرا به خودت ناسزا می گویی؟ ممل گفت: زورم که به کسی نمی رسد به خودم ناسزا می گویم که چرا آن روز که کدخدا گفت همه چیز را برایتان ارزان می کنم خام حرفهایش شدم و گفتم کدخدا درست می گوید. داروغه که به یکباره فهمید قضیه از چه قرار است با غیظ و غضب رو به ممل کرد و گفت: ممل! بلند شو از جلو چشمانم دور شو تا زبانت را از حلقت در نیاورده ام!

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

در شماره ۸۵۹ به تاریخ ۲۹ مهرماه ۱۳۹۷ می خوانیم …

بافق به بن بست توسعه دچار نشود!/ قُمپوز حمایت