مصاحبه با مادری دارای فرزند معلول

اغلب ما وقتی درخیابان، پارک، مغازه و هرجایی از این شهر با آدمی که ناتوانی جسمی دارد یا چهره اش از عارضه ای دگرگون شده، روبه رو می شویم، یا سرخود را به کلی برمی‌گردانیم و خودمان رامشغول نشان می دهیم یا گاهی اوقات مکث می‌کنیم و باتاسف سری تکان می‌دهیم و یا در دلمان شفای عاجلش را از خداوند طلب می کنیم و همه ی این ها با دلسوزی برای خانواده ای که چنین فرزند یا فرزندانی دارد، همراه است. اما شاید کمتر برایمان پیش آمده باشد که با خانواده های این افراد ارتباط برقرار کنیم و پای صحبت شان بنشینیم .
به گزارش هفته نامه افق کویر؛خبرنگار هفته نامه هنگامی که برای تهیه گزارش در خصوص ” نابسامانی حسینیه خواجه ها “رفت، متوجه شد خانواده علایی دارای یک فرزند معلول هستند. به همین دلیل از آنها خواستار شد کمی از زندگی فرزند معلول خود” آمنه” بگویند. آمنه وقتی خبرنگاران افق کویر را دید با صدای نامفهومی و بلندی حرف می زد . مادر آمنه “فاطمه رنجبر” در این باره گفت: از وقتی که شما را دیده این گونه بلند بلند با خود صحبت می کند. هر وقت شخصی به خانه ما بیاید آنقدر خوشحال می شود.و دائم از من می پرسد که دوباره چه زمانی به اینجا می آید.
فاطمه رنجبر افزود: خداوند به من ۸ فرزند اعطا نمود، دو دختر و ۶ پسر. ۷ فرزند دیگرم سالم هستند ، تنها “آمنه” هست که معلول است .وی فرزند آخری ما می باشد.
آمنه را در سن ۴۰ سالگی به بعد دنیا آوردم. در زمان تولد آمنه بیماری سختی گرفته بودم و خون دماغم بند نمی آمد، سریع مرا به یزد رساندند و دکترها جلو خون دماغ را گرفته و بعد زایمان نمودم. وقتی فرزندم آمنه به دنیا آمد. زردی گرفت، بعد از یکسال فهمیدم آمنه مانند بچه های دیگرم نیست، فرزندان دیگرم سر یکسال راه می رفتند، اما بدن آمنه لمس بود . برای معالجه آمنه به پزشکان زیادی در یزد مراجعه نمودیم. پزشکان تشخیص های مختلفی می دادند . تا این که پزشک هندی واقع در بیمارستان بافق تشخیص داد زردی بالا به مغز بچه آسیب رسانده است.
رنجبر ادامه داد: اکنون دخترم آمنه ۳۵ ساله است به آمنه تا ۵ سالگی شیر خشک دادم، حتی قند خانه را فروخت و برایش شیر تهیه می نمودم. فرزند معلول داشتن با سختی های زیادی همراه است. من و پدرش محمد علایی نیز پیر شدیم و آمنه نیز سنگین است و برای جابه جایی با مشکل روبرو هستیم .تا چند سال پیش تر حتی روی همین ولیچر هم نمی توانست بنشیند باید به سختی بغلش می کردم و آمنه را روی ویلچر گذاشته و می بستمش تا از روی ویلچر به زمین نیفتاد. بدن آمنه کامل لمس بود. وقتی به مکه رفتم با گریه از خداوند خواستم فرزندم راشفا دهد از همان سال به بعد کمی بهتر شده و روی ویلچر می نشیند.
مادر آمنه ادامه داد: آمنه ” فتوحی” را که از بهزیستی برای درمان آمنه هر از گاهی می آید خیلی دوست دارد، بعد از مدتی که رفتن آسیه می گذرد . مرتب سراغش را می گیرد و می گوید دوباره چه زمانی می آید. اسم آسیه را قشنگ صدا می کند.
وی افزود: هر وقت غذا و آب، چای بخواهد صدا می زند بیاورید. وی با خنده گفت: هم اکنون هم داره به صحبتهای ما گوش می دهد که درباره او حرف می زنیم.
خبرنگار هفته نامه در پایان گزارش وقتی خواست عکس آمنه را بگیرد از خوشحالی خنده می کرد و خوشحال از اینکه قرار است عکسش چاپ شود.

معصومه غلامرضاپور

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

بانوی زحمتکش شهر من

امروز می‌خواهم از زن‌هایی یاد کنم که کار