گناه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری

«ممل» خسته از کار روزانه، به منزل آمد تا دمی بیاساید! آخر رئیس به ممل گفته بود با این اوضاع و احوال خبر از حقوق پایان برج نیست! ممل هم گفت: رئیس! «جیک جیک مستونت بود یاد زمستونت نبود!» آن موقع که بر سر کرور کرور پول نشسته بودی و خرج و مخارج می کردی باید یاد این موقعت می افتادی! خلاصه ممل در این فکر و خیال بود که خبر آوردند کدخدا « انگشت تر کرده و مخالفان را می جوید»؛ یعنی هر آن کس که علیه کدخدا حرفی بزند او را به چهارمیخ می کشند. به داروغه امر کرده برو و هر فضولی که زیاده گویی کند که من چه هستم و که هستم زبانش را در قفا ببر و یا بر دهانش مهر بزن که نتواند دهان گشادش را باز کند! ممل جویای احوال کدخدا شد، فهمید که در گوشه و کناری فردی گفته است که بالای چشم کدخدا ابروست و کدخدا بدین جهت آزرده خاطر شده است! دوباره شنید که گفته اند کدخدا بر سر هکتارها زمین دست و پنجه نرم می کند، دوباره شنید که کدخدا یک روز هست و روز دیگر نیست و از این قبیل حر فها….!
خلاصه ممل با خود فکر کرد که به چه بیندیشد که به یک باره «آقاتقی» رسید و ممل عرض حال کرد و او گفت: گاهی اتفاق افتاده که اگر کسی سخنی گفت چه به حق یا ناحق! نمی آیند تا ببینند آیا درست هست یا نه؛ بلکه می آیند و دهان سخنران را می بندند که چرا می گوید! حکایت کدخدا یادآور این مثل است که « گناه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری!»

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

بانوی زحمتکش شهر من

امروز می‌خواهم از زن‌هایی یاد کنم که کار