بانوی زحمتکش شهر من

امروز می‌خواهم از زن‌هایی یاد کنم که کار می‌کنند. نه آن دسته که خودشان دوست دارند شاغل باشند. نه آن دسته که یک شغل شیک و مجلسی با حقوق و مزایای عالی دارند. نه آن دسته که کار برایشان فان است و توی تایم کاریشان عشق و حال می‌کنند. می‌خواهم از آن دسته زن‌های شاغلی بنویسم که اگر کار نکنند چرخ زندگی لنگ می‌زند…
همان‌ها که همیشه خسته‌اند. مانتوهای اداری و رسمی با پارچه‌های ارزان قیمت، کفش‌های ساده و بدون پاشنه، پوست‌های بی‌رنگ…
این‌ها خیلی بزرگند که آخر ماه کارت بانکی‌شان را می‌کشند به حساب صاحبخانه. ته‌مانده حسابشان را کارت به کارت می‌کنند برای شهریه بچه. ده هزار تومنی ته کیفشان را از سر کوچه سیب‌زمینی می‌خرند برای شام. حاصل یک ماه سر کار رفتن و با هزار جور گاومیش سر و کله زدن شاید پنج روزه تمام شود و اینجای کار بیست و پنج روز هنوز تا سر ماه مانده!
ماه‌ها که پشت سر هم می‌گذرند خرج‌هایش گنده تر و لیست آرزوهای شخصی‌اش کوتاه‌تر..
راستی ؛چقدر زنان کارگر را میشناسیم و با مشکلاتشان آشنائیم؟چه فکری درباره زنان کارگر می کنیم؟، زناني که دست‌هاشان پينه بسته و اشک چشم‌هاشان خشک شده، اما با غرور سر را بالا نگه مي‌دارند و نان بازوي خودشان را مي‌خورند.زنانی که با کفش‌های تنگشان می‌دوند تا آینده فرزندانشان را روشن کنند. زنانی که در رستوران میزمان را پاک می‌کنند، دختران و زنانی که برای نظافت به خانه‌مان می‌آید، چرا ما ازاین قشر و مشکلاتشان بی‌تفاوت رد میشویم ؟دریغ از يک لبخند!!! در صورتیکه خودمان یک زن هستیم ؟؟؟؟.
دختری که به علت فقر و بی‌کسی در شانزده سالگی تن به ازدواج با مردی معتاد و دهها سال بزرگتر از خودش میدهد. سالها رنچ را تحمل میکند، از مرد معتادش جدا نمی‌شود که سایه مرد بالای سرش باشد، زنی که شب و روز سبزی پاک می‌کند و با لباسهای دست دوم مردم روزگار میگذراند تا کودکانش به مدرسه بروند و از مردش کتک نخورد، زنی که از فرط نداری نان خشک جمع شده توی خیابانها را جمع کرده و اذوقه شب و روز میکند و برای گذران زندگی به کار دستفروشی میپردازد.اما از اینکار دست میکشد و به سبزی پاک کردن و فروش آن روی می اورد تا بتواند حداقل یه شب رو با چند تخم‌مرغ و گوجه‌فرنگی ، غذای گرمی درست کرده و بچه ها رو دور سفره ای که بااشک و اه انداخته جمع کند . اما دیدن ذوق و خوشحالی بچه‌ها دور سفره باعث میشود اشکش تا صبح قطع نشود.
زن این کار را ادامه داد، آنقدر که مشتری‌های ثابت پیدا کرد و حالا نزدیک به چهار سال است این حرفه‌اش شده است، روزی یکی از مشتریانش به او و فرزندانش هدیه‌‌ای می‌دهد، زن تعریف می‌کند: هدیه را که باز کردم یک دست کامل لباس نو بود، مانتو، شلوار، روسری، حتی جوراب و برای بچه‌هایم هم همین‌طور، به جای این‌که لباس‌ها را ببینم یا بپوشمشان لباس‌ها را بغل کرده و می‌بوییدمشان، آخر من هرگز عطر لباس نو را حس نکرده بودم، اولین بار بود در زندگیم لباس نو می‌دیدم.
زن حالا توانسته بود فرش و یخچال دست دوم بخرد، اما چادرش را کنار می‌زند و جای دندان‌های نداشته‌اش را نشانم‌ می‌دهد: می‌گوید، برای خانه‌ای سبزی بردم که از پله‌هایش افتادم و چهار دندان با هم شکست، حتی نمی‌توانم به برگرداندن دندان‌هایم فکر کنم، آنچه درمی‌آورم، گرچه آنقدر است که دیگر برای سیر کردن فرزندانم در گوشه خیابان دنبال نان خشک نگردم اما، آنقدر هم نیست که برای درست کردن دندان‌هایم حرامش کنم.
از او می‌گذرم، از زنی که بعد از چهار سال سبزی پاک کردن دستانش به رنگ گل سبزی در آمده بود و بوی سبز می‌داد. هرگز به این فکر نکرده بودم که ممکن است چه کسی پشت سبزی‌های تمیز و خرد و خشک شده باشد که توی ماهی‌تابه، جلز و ولز می‌کند و من با خیال راحت یک تخم‌مرغ در آنها می‌شکنم و دلم خوش است که غذا درست کرده‌ام. هرگز به این فکر نکرده بودم که وقتی در یخچال را باز می‌کنم و یک قاشق بزرگ پیاز داغ آماده برمی‌دارم و خالی‌اش می‌کنم ته قابلمه، اشک چشم زنی برایش خشک شده است، زنی که پسرش معلول است و شوهرش جانباز شیمیایی‌ای که پرونده‌اش سوخته و هزینه‌های درمانش از اشک چشم و بوی دائمی پیاز داغ تامین می‌شود. هرگز به این فکر نکرده بودم که وقتی خسته به خانه می‌آیم و جنازه‌ام روی فرش می‌افتد و خستگی‌ام را فرش می‌خورد، زنی پشت دار قالی آنقدر شانه زده که صدای شانه‌ زدن، موسیقی متن زندگی‌اش شده، زنی که از شوهر کراکی‌اش جدا شده اما هنوز بعد از ده سال تنها بودن کسی نمی‌داند که همسر ندارد، کفش‌های مردانه همیشه پشت در، دهان همسایه‌ها را می‌بندد که مرد در خانه است و این زن تنها نیست. ده سال پیش خانه‌های مردم را تمیز می‌کرد، بدترین روز زندگی‌اش وقتی بود که پیرمردی که دو سال پرستارش بود مرد. حالا باید چه می‌کرد، دوباره به خانه‌های مردم بازگشت، اما این بار خیری در راهش قرار می‌گیرد، تا بتواند هنری را که از چهار سالگی داشته اما به خاطر نداشتن سرمایه نتوانسته دنبالش کند، با سرمایه او آغاز کند. حالا حتی شاگردانی دارد که قالی‌بافی را یادشان می‌دهد، دخترکانی که در ابتدای جوانی‌اند و فکر می‌کنند: شاید روزی این هنر به دردشان بخورد.
به هر گوشه زندگی‌مان که نگاه کنیم کارگرانی زحمت‌کش راحتی ما را فراهم می‌کنند، که بسیاری‌شان زنان کارگرند که نه تنها نادیده گرفته می‌شوند، بلکه بسیار هم مورد اجحاف قرار می‌گیرند. در محیط‌های کار مردانه و در جامعه‌ای مردانه‌تر،
خدمه های زن در شرکتهای خصوصی یا ادارات ، مدارس ، بیمارستانها ، و…. همه مشکلاتی دارند که فقط با شنیدن صحبتهایشان می توان به عمق این مشکلات پی برد .
زنی که در کارخانه کاشی کار می‌کرد و کمی باسوادتر از دیگران بود می‌گفت: در کارخانه با کسی مشکل ندارم،.‌ مشکل من که شاید مشکل خیلی‌های دیگر هم باشد، قوانینی است که از سوی وزارت کار مرتب تغییر می‌کند و حالا هم همه نگران قانون کاهش ساعت کاری زنان هستیم، قانونی که احتمالا همه ما را بی‌کار می‌کند. طبیعی است کارفرمایی که می‌تواند مردی را استخدام کند که دو ساعت از من بیشتر کار می‌کند قرارداد مرا تمدید نمی‌کند و حق هم دارد. من هم جای او بودم همین کار را می‌کردم، چرا باید با یک مبلغ پول دو ساعت کمتر، کار دریافت کند.
همه ما در زندگی دغدغه‌هایی داریم، اما وقتی با این قشر زنان حرف می‌زنی و اشک‌هایی را که می‌بینی و قدرتی را که حس می‌کنی، باورت می‌شود که چقدر از قافله عقبی و چقدر کور در زندگی‌ات غرقی و چنان خودت را می‌بینی که وقتی زنی تعدادی دستگیره و دمی اشپزخانه را به اداره میاره ، بی اینکه به زن بگویی، خسته نباشی، می‌گویی، به چقدر تمیز!! اما بدون اینکه توجه کنی که چرا این زن اینکار رو انجام میده میگی:چقدر گرونه؟ مگه چقدر پارچه صرف این تیکه شده و این یعنی زخمی شدیدتر اززخم شمشیر.

ناهید مظفری

1 نظر

  1. احسنت بر این متن زیبا

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

در گفت‌وگو با ایلنا مطرح شد؛ نگذاریم دستمزدمان را بدزدند!/ اگر مراقب نباشیم مزد توافقی همه کشور را فرامی‌گیرد

عضو هیات مدیره کانون عالی شوراهای اسلامی کار