دل آسا و جمشید خان دزد

هفته نامه افق کوير داستانهاي عاميانه را که بیش از ۵ نسل از آن گذشته است و تمامی آنها افسانه می باشد و مادربزرگ ها زماني که خبري از تلويزيون، راديو، واتساپ و تلگرام نبود در شبهاي سرد زمستان براي نوه هاي خود تعريف ميکردند را براي بهره مندي شما خوانندگان درج می نمايد.
در روزگاران قدیم پادشاهی زندگی می کرد،که یک دختر داشت به نام دل آسا. پادشاه قصر بزرگی برای دل آسا ساخته بودو دل آسا در این قصر با چهل کنیزش زندگی می کردند. یک شب دختر پادشاه به کنیزهایش گفت: بیایید امشب از بام قصر به بام همسایه برویم و از بام آن همسایه به همسایه دیگر برویم و یواشکی به خانه های همسایه ها سری بزنیم. دل آسا با چهل کنیزش بام به بام رفتند و به همه خانه سرک می کشیدند تا اینکه به بام خانه دزدها رسیدند. نمی دانستند این خانه جمشید خان دزد می باشد، جمشید خان دزد چهل نوکر داشت. دخترها از بالای بام نگاه به خانه دزدها انداختند. دزدها همه به دزدی رفته بودند. نوکرشان چهل پتو، پشتی، چهل منقل آتش، چهل قلیان، چهل نوشیدنی، چهل مرغ بریان برای آنها آماده کرده بود، دخترها وقتی این همه خوراکی و خانه زیبا را دیدند، تلاش کردند تا از بام خانه دزدها پایین بروند، همه روی پتو و پشتی ها نشستند و هر چه نوشیدنی و خوراکی بود نوش جان نمودند. تا اینکه دزدها وارد خانه شدند. با دیدن دخترها و غذاهای خورده شده گفتند اینجا چه خبر است؟ بعد جمشید خان دزد رو به نوکرهایش گرد و گفت: هر دختری که روی تشک شما نشسته است برای خودتان باشد شما می توانید با این دخترهای زیبا ازدواج کنید. دختر پادشاه که روی تشک جمشیدخانه دزد نشسته بود، نصیب رئیس دزدها شد. این دخترها سه روز در خانه دزدها بودند و گریه می کردند که ما را رها کنید تا به قصرمان برویم که پادشاه همه ما را می کشد. دزدها قبول نمی کردند. یک باغ بزرگی کنار خانه دزدها بود و استخر آبی در آن باغ بود،در این باغ صد مرغ بودند، در میان کنیزها، کنیز زیرکی بود که برای دزدها نقشه کشید که چه جوری از دست دزدها ها فرار کنندو به قصر برگردند، دختر پادشاه به جمشید خان گفت: می خواهیم در این استخر همه ما شنا کنیم، دزدها در داخل خانه ماندند و دخترها به باغ رفتند، کنیز زیرک مرغ ها را یکی یکی می گرفت و سرشان را می برید و در داخل استخر آب می انداخت. مرغ ها پر و بال می زدند و دخترها یکی یکی از دیوار باغ بالا می رفتند و فرار می کردند. چهل تا مرغ کشته و در آب ریخته شد و دزدها که صدای آب را می شنیدند، خیال می کردند. دخترها در آب شنا می کنند. وقتی وارد باغ شدند دیدند از دخترها خبری نیست و مرغ ها ی سربریده در آب ریخته شدند. جمشید خان دزد که محبت دختر پادشاه را نمی توانست فراموش کند. یک دست لباس درویشی خرید ، لباسها به تن کرد و به قصر دختر پادشاه رفت. به دل آسا گفت: مهر تو را نمی توانم فراموش کنم.
این دفعه نیز کنیز دل آسا نقشه ای کشید و نقشه این بود دختر پادشاه مریض شدو به پادشاه خبر دادند. پادشاه تمام طبیبان شهر را آورد، طبیبان می گفتند: این دختر از نظر جسمانی سالم است و مریضی روحی دارد. پادشاه غصه می خورد که حالا چه کار انجام دهد؟ تا اینکه جمشید خان به شکل درویش درآمده بود همراه با یک کیسه داروی گیاهی در شهر راه می رفت و فریاد می زد من طبیب گیاهی هستم و دختر شاه را درمان می کنم. پادشاه او را طلبید و گفت: باید دختر من را خوب کنی. جمشید خان به پادشاه گفت: اگر من دخترت را درمان کنم، باید او را به من بدهی و باید با من ازدواج کند. پادشاه قبول کرد. جمشید خان دزد دارویی درست کرد و به دختر پادشاه داد. دل آسا دارو خورد و از رختخواب بلند شد و حالش بهتر شد ، جمشید خان دزد با این نقشه دختر پادشاه را به دست آورد. و در روزهای بعد چهل کنیز دل آسا را که قبلاً به عقد چهل دزد در آمده بودند به آنها داد. رئیس دزدها داماد پادشاه شد و چهل دزد هم که نوکرش بودند برای پادشاه کار می کردند و دیگر دست به دزدی نزدند. اینها دزدانی بودند که شانس داشتند و به این واسطه زندگی خوبی برایشان آغاز شد و پادشاه هیچ وقت متوجه این موضوع نشد، تا اینکه در پیری پادشاه از دنیا رفت و رئیس دزدها جمشید خان جانشین پادشاه شد و امور شهر را به دست گرفت.

راوی: ملوک زارع پور

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

معدن کوشک بافق در طول سال شاهد بروز مشکلاتی است

ایرنا -فرماندار بافق با تائید بیکاری تعدادی از