خطای گذشته، زندگی دختر جوان را نابود کرد(داستان واقعی)

داستانی که در ذیل می خوانید داستان واقعی “مریم” یکی از شهروندان بافقی است که به رشته تحریر در آمده است.
سر کلاس درس بودم، معلم مبحث شیمی را تدریس می‌کرد، اما من حواسم به درس نبود، تمام حواسم به ساعت پایانی زنگ مدرسه بود تا این که زنگ به صدا درآمد، همراه با دوستم “نسرین” سریع از کلاس بیرون آمده و خودم را به خانه رساندم. بوی خوش غذا در خانه پیچیده بود. مادرم قورمه سبزی پخته بود. سلام کردم و راهی اتاق شدم تا لباس هایم را عوض نمایم، مادر به اتاقم آمد و بعد از احوال پرسی بهم گفت: مریم چند روز پیش تر در مورد “یونس” پسر همسایه باهم صحبت نمودیم،امشب قراره یونس با خانوده اش به خواستگاریت بیایند. یک لحظه جا خوردم، انتظار یونس را نداشتم. اصلاً وقتی در کوچه می دیدمش بهش اهمیت نمی دادم. یونس پسر همسایه مان بر عکس من که پر از شر و شورم، پسر آرام و مودبی بود. این دفعه دیگه نمی توانستم برای خواستگارم بهانه بیاورم. خانواده ام موافق ازدواج من بودند. چاره ای جز موافقت نداشتم و جراتی برای ابراز مخالفت نیز نداشتم. قول و قرارهای ازدواج گذاشته شد و خیلی زود، من و یونس به عقد هم درآمدیم. چند ماه از عقدکنان من و یونس می گذشت، تصمیم گرفته بودم که گذشته ام را فراموش کنم و یک خانم خوب برای یونس باشم. یک شب بعد از این که از مهمانی خانوادگی برگشتم، امیر را در خیابان دیدم، امیر نگاهی به من و یونس انداخت و رد شد. دلم لرزید. با رفتن یونس، وارد خانه شدم و خودم را روی کاناپه اتاقم رها کردم. هنوز ده دقیقه ای از آمدنم نگذشته بود که صدای پیامک گوشی ام توجه ام را به سمت خودش جلب کرد، امیر بود.
پیامک را باز نمودم.«سلام عزیزم، خوب ازدواج نمودی، ما را از یاد بردی…»
تنم یخ کرد. دستهایم قدرت گرفتن گوشی را نداشت.
دوباره ده دقیقه بعد، پیامکی آمد.«سلام عشقم، کجایی؟ چرا ازدواج نمودی؟»
ذهنم فرمان نمی داد. امیر لعنتی مرتب پیام می داد.
با دست های لرزان جوابش دادم: امیر، من چند ماه است که ازدواج کردم و خوشبخت شدم، تو که خوشبختی مرا می خواستی… خواهشاً دست از سرم بردار!، اما امیر دست بردار نبود. با این که از ازدواج من اطلاع داشت، اول بهانه گرفت که چرا ازدواج نمودی و بعد ادامه داد… اگر با من نباشی، آبرویت را می برم!
قلبم تند تند می زد، خشکم زده بود… زنگ خانه به صدا در آمد. از آن طرف صدای خوش آمدگویی و تعارف مادرم بود که یونس را به خانه دعوت می کرد…ده دقیقه از آمدن یونس نگذشته بود که مادر مرا صدا زد و گفت: مریم!آقا یونس آمده…
اصلاً حوصله یونس را نداشتم، به زور خودم را به هال رساندم، سلام کردم و کنارش نشستم. ظاهرم داد می زد که ناراحتم.
یونس از علت ناراحتی ام پرسید: جواب دادم، نسرین پیام داده که فردا امتحان داریم. من هم درس نخواندم. مادرم گفت: این که ناراحتی ندارد. فردا مدرسه نرو. صبح که یونس رفت، درس نخواندم را بهانه کردم و تا ظهر از اتاقم بیرون نیامدم. سرم از شدت درد می ترکید، شروع کردم به مرور خاطراتم . اولین روز آشنایی ام با امیر.
سال گذشته، بعد از زنگ پایانی مدرسه با شتاب به سمت خانه می رفتم که امیر سر راهم آمد. اوایل اهمیتی به او نمی‌دادم… اما بعد از یک هفته نمی دانم شماره تلفن همراهم را از کجا پیدا کرده بود که پیامکی ناشناس روی گوشی آمد. سلام، من امیر هستم، از میان تمام دخترانی که به مدرسه می روند، شما را پسندیدم،امیدوارم پیامم را جنبه شوخی نگیری و به آن پاسخ دهی! روز به روز به تعداد پیام های امیر بیشتر می شد. او چندین عکس از مکانهایی که با دوستانش رفته بود برایم فرستاد. و از حق نگذریم پسر خوش تیپی بود. رفته رفته مهرش به دلم نشست. شروع کردم به جواب دادن پیامها!
کم کم، بر تعداد پیامک های ما افزوده شد و من در رویایم، ازدواج با امیر را تصور می کردم. چندین خواستگار برایم آمد، همه را بهانه کرده و با پدر و مادرم مخالفت می کردم.بلکه امیر به خواستگاریم بیاید.اما او همیشه بهانه های مختلف می آورد. تا این که یونس به خواستگاریم آمد.
با صدای درب اتاقم، فهمیدم که مادرم مدتی است که محکم به در می کوبد که چرا غذا نمی خوری؟
دوباره گوشی ام را برداشتم و برای چند بار با خواهش و التماس از امیر خواستم که نگذارد زندگی ام از هم بپاشد، اما این بار امیر با وقاحت تمام بهم گفت: مریم، اگر با من رابطه نداشته باشی، تمام پیامک ها را به یونس نشان می دهم.
عقلم به جایی قد نمی داد، از شدت ناراحتی جواب دادم: لعنت بر تو! هر کار که دلت می خواهد انجام بده! شب شد، یونس مطابق شب های دیگر به خانه مان آمد. بهم گفت: مریم، ظاهراً از چیزی ناراحتی؟ جواب دادم: نه، فقط چند روزی است که سردرد شدیدی دارم… به اتاقم رفتم، لباس پوشیدم، آرایش کرده و همراه با یونس به بیرون رفتم. حوصله بیرون رفتن نداشتم؛ اما بهانه ای نیز برای بیرون نرفتن هم نمی‌توانستم، پیدا کنم.
با تمام مهر و محبتی که به یونس نشان می دادم، دلم پر ازآشوب بود.
چند روز از آخرین پیامی که بین من و امیر ردو بدل شده بود؛ می گذشت. خودم را دلداری می دادم که امیر هرگز بر علیه ام کاری انجام نمی دهد.
تا این که یک شب یونس با شتاب و بدون این که با پدر و مادرم درست احوال پرسی کند به اتاقم آمد. رو کرد به طرفم و گفت: مریم، تو در دوران مجردی دوست پسر داشتی؟
گفتم: نه؛ چطور مگر؟ چیزی شده ؟
این بار یونس صدایش را بلند کرد و گفت: پس این پیام ها چیه، که در گوشی من است و شروع کرد به نازسزا گویی من! از صدای بلند یونس، پدرم سراسیمه به اتاقم آمد و گفت: یونس، مواظب حرف زدنت باش و به دخترم تهمت نزن! یونس در جواب پدرم گفت: چه تهمتی؟ این تمام پیام ها و عکس هایی که بین مریم و امیر رد و بدل شده است. دختر شما در دوران مجردی اش دوست پسر داشته و من دیگه حاضر نیستم که دخترتان را ببینم.
بیچاره پدر و مادرم خشکشان زده بود، باورشان نمی شد، دختر دردانه شان مرتکب چنین اشتباه بزرگی شده. امیر لعنتی تمام پیام هایی که در مدت یکسال بین و من او رد و بدل می شد، نگه داشته بود، پیام هایی حاکی از عشق، محبت، احساساتم و…همین کافی بودو حق به جانب یونس که نگاهم نکند. در همان دوران عقد، کارم به دادگاه طلاق افتاد، هر چه به یونس زنگ زدم و التماس کردم که حاصل ارتباط من و امیر جز پیامک چیز دیگری نبوده است. حاضر به زندگی با من نشد و به این ترتیب یونس دوست داشتنی ام را از دست دادم.

معصومه غلامرضاپور|

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

آغاز عملیات دوبانده شدن جاده بافق – بهاباد

  عصر امروز مورخ  ۲۸ اسفندماه مصادف با