مراسم عید باستان در بافق

مردمانی که چشم به آبی آسمان می دوختند و تغییر فصلها را برای جشن و شادی خود بهانه می کردندازعید نوروز تا عید پنجه که جشن های متعددی برگزار می شد نشانگر روحیه شاد ایرانیان باستان بود که امروزه فقط نوروز به عنوان جشن ملی ایرانیان و ملل همجوار که در گذشته نیز جزئی از امپراطوری بزرگ ایران محسوب می شد باقی مانده است. اول فروردین برای آنان روز نو و شروع سال جدید بود.
در بافق با شروع اسفندماه حال و هوای عید دیدنی و شنیدنی است. شب اول اسفند هفت نوع” بُنشن “را توی “کُمِیدون” دو چفتی یا چهار چفتی (دیگ مسی) می ریزند و آنرا روی “گَوار(اجاق)”گذاشته و با “خَلیشه”یا کاه (خار و خاشاک) پوشانیده و روشن می کنند تا صبح کم کم بپزد، چون عقیده دارند که اگر گوار خاموش باشد برکت در سال نو از خانه می رود و روشن بودن آن باعث برکت اموال خانواده می شود. خانه تکانی نیز با شور و شوق و تکاپو همراه است و بیشترین حس همدلی و همبستگی اعضای خانواده در این زمان دیده می شود از شستن فرش ها بر کنار جویبارها و حوض ها تا از بین بردن گرد و غبار خانه.
روز پنجم اسفند که عید پنجه ایرانیان است بافقی ها عقیده دارند که یک نخ آب از بهشت می آیدو بیشترین شستشو را در این روز انجام می دهند. چون متبرک می شود. همچنین این روز، روز سور نوعروسان است چرا که خانواده داماد یک سینی خوراکی به عنوان هدیه برای آنان می فرستند که به آن « سر سینی » می گویند.
از نیمه های اسفند مادران تشتی خمیر درست کرده و به کمک هم رشته می برند و خشک می کنند تا برای پلو شب عید آماده باشد شب عید نوروز رشته پلو با روغن گوسفند می پختند و ابتدا یک ظرف پلو به خانه حمامی و ظرفی دیگر به خانه برزگر(کارگر زمین کشاورزی)خود می فرستادند تا آنان نیز بعد از گذشت یک سال پلویی خورده باشند. همچنین گندم را بر ای پخت کماچ سهن یا سمنو آماده می کردند.
چند روز مانده به عید مادر خانواده تشت مسی حمام بری را پر از حنا کرده و شب هنگام تمام اعضای خانواده سر، دست و پاهای خود را حنا می بستند ناخن ها و کف دست و پا را نیز حنا می گذاشتند و صبح روز بعد ساعت هشت به حمام می رفتند و خود را شستشو می دادند. چون از غروب روز قبل تا این ساعت حمام عمومی مختص مردان بود.
غروب منتهی به چهارشنبه سوری معلمان دانش آموزان رابه طبیعت برده ، فقط وفقط یک بوته آتش می زدندوباصف دانش آموزان را مجبورمی کردند ازروی آتش بپرندآخریکی از درسهای فارسی دبستان چهارشنبه سوری بود که نوشته بود زردی من از تو سرخی تو ازمن.که بچه ها هنگام پریدن از روی آتش آنرا می خواندند که چندان ایمن هم به نظرنمی رسید.
صبح روز عید قبل از طلوع آفتاب دختر خانمها درب خانه های خود را تا مسافتی از کوچه که به خانه همسایه ختم می شد آب و جارو می کردند و این روند متوالی موجب می شد که تمام کوچه ها و معابر جارو و آب پاشی شود. همچنین خشتی از اسپند دودکرده، درب خانه می گذاشتند چون عقیده براین بود که اسپند هفتاد نوع بلا را دفع می کند.
از روز اول فروردین (نوروز) تا سه روز کوچکترها به دیدار و دستبوسی بزرگترهای فامیل می روند. میزبانان از میهمانان نوروزی بوسیله خرمای قوز و ترقوز، چرم گاوی، دو نو و کنف (گندم برشته و شاهدانه)، بادام و پسته برشته ، پشمک پیچیده و کشک قیطونی( قیطانی یا خلا ل باریک) پذیرایی می کردند. سهم کودکان از عیدی تخم مرغ رنگ شده و همین پذیرایی های عید بود که در جیب آنها می ریختند. چون در گذشته عیدی نقدی چندان رایج نبود عیدی نقدی از دهه پنجاه مرسوم شد که کودکان با خواندن این بیت شعر: وقت گل صنوبره/ عیدی ما یادت نره؛ عیدی خود را از بزرگترها طلب می کردند.اما شادترین دید و بازدید کنندگان همین کودکان بودند که به لباس نو رسیده بودند و برای آنها هچو(تاب) هم می بستند یعنی یک طناب به شاخه درختان یا دو درخت نزدیک بهم می بسته و آنان “هُچو”می خوردند و گروه بعدی نوعروسان بودند که اولین عید نوروز را از طرف خانواده داماد کادو دریافت می کردند. همانطور که ذکر شد پذیرایی از مواد سالمی تشکیل شده بود و چندان از شیرینی خبری نبود کم کم نقل و حاجی بادام باب شد تا حالا که یکسان سازی فرهنگی مواد و نحوه پذیرایی عید را نیز در برگرفته و استان یزد را از نظر دیابت رتبه دار کرده است.
اولین شنبه سال نو را آش رشته می پزند و می خوردند تا
سر رشته کارها از دستشان در نرود. سیزده گردی در گذشته بیشتر با کار معنا پیدا می کرد اما عقیده داشتن که هر کس شب عید در مکانی ماند شب سیزدهم نوروز نیز باید در همان مکان ساکن باشد. عصر روز سیزده به دامان صحرا می رفتند و بیشتر دختران جوان “بُش”(سر برگهای بوته خوشه نداده) گندم را گره می زدند و می خواندند: عید امسال چادر به سر/ سال دیگه خونه شوهر، بچه بغل.
و برای خوشبختی خود دعا می کردند و هنگام بازگشت به خانه می خواندند: سیزده بدر، چهارده به تو، در و بلام/ این تو کتو/اون تو کتو/ تو سر مرد قت قتو(غر غر کردن) آرزوی دختران دم بخت برای ازدواج چندان هم ناشی از میل جنسی نبود بلکه ازدواج مساوی بود با آزادی. دختری که روسری گل گلی سفید بر سرو سوزن زیر گلو می زد و حق نداشت نه تنها با پسران فامیل سلام علیک و صحبتی داشته باشد که با زنان نیز نباید همنشین می شد و حق هیچ گونه آرایشی و هفه کردن(کندن موی صورت)را نداشت اما پس از ازدواج می توانست روسری گلدار و شاد را زیر گلویش گره بزند و لباسهای نو و مد روز بپوشد و با دیگران معاشرت داشته باشد که این کارها نشانه بزرگی و ارزشمندی او بود.پس ازدواج مساوی بود با آزادی

بی بی سادات میرعلمی. پژوهشگر علوم اجتماعی و عضوانجمن اهل قلم

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

۱۸ سال خدمت صادقانه که به چشم نیامد

به گزارش هفته نامه افق کویر، ﺯﻧﺎﻥ به