آسمان بخیل است چون دست کدخدا
ماه پنهان هست پشت ابر چون کیمیا
اعتبارات دولتی خشک شد چون رودخانه
دل اهل آبادی آزرده شد ز دست زمانه
اینها اشعاری بود که «ممل» برای «آقاتقی» می خواند و می گفت: این شعر کودکان آبادی در هر کوچه و برزنی می خوانند! گویا که لق لقه دهان آنان شده است! بر چهره «آقاتقی» تبسمی نقش بست و گفت: حقا! که چه خوب و بجا شاعر آن سروده است. نمی شود که آبادی بخواهد آباد بماند؛ ولی کدخدا حاضر نباشد که دیناری خرج توسعه و عمران آن کند و نگاهش به جیب این و آن خیر باشد! آدم خیر هم که از یک جایی باید بیاورد! خودش که کارخانه ضرب سکه ندارد! «ممل» نگاهی به «آقاتقی» کرد و هاج و واج ماند!
سرقت در ۱۳ سال اخیر جرم اول کشور بوده است
سخنگوی قوه قضاییه: سرقت یکی از موضوعات مهمی