شاهزاده کوروش و آتنا

راوی : ملوک زارع پور
طراح: عذرا عسکری
در زمان های قدیم پادشاهی زندگی می کرد که پسری به نام شاهزاده “کوروش” داشت. در آن زمان هیچ فردی، دختر دوست نداشت و از دختر بدشان می آمد پادشاه به همسرش گفت: اگر دختر به دنیا آوردی، دخترت را زنده به گور می کنم؛ ولی اگر پسر به دنیا آوردی، من، او را بزرگ می کنم؛ اما درموقع وضع حمل همسر پادشاه، شاه به مسافرت رفت.

دنیا آمدن آتنا
همسر پادشاه زایمان کرد و دختر زیبایی به نام “آتنا” به دنیا آورد. شاهزاده “کوروش” هنگامی که خواهرش به دنیا آمد، نزد مادر گریه کرد و گفت:مادر جان! حیف خواهرم است که زنده به گور شود، آتنا را پنهان از بابا در زیرزمین خانه بزرگ می کنیم و به بابا می گوییم که بچه مرده به دنیا آمده است.

بازگشت پادشاه از سفر

وقتی شاه از سفر برگشت، سراغ همسرش را گرفت و گفتند فرزند شما پسر بوده و مرده به دنیا آمده است! پادشاه با خشم گفت: چرا از فرزندم مراقبت نکرده اید؟ که این اتفاق نیفتد، باید ماما را مجازات کرد.
همسر پادشاه گفت: ماما تقصیری نداشته و بچه مرده به دنیا آمده است.

آتنا در زیر زمین قصر
بزرگ می شود

از آن طرف “کلفت و نوکرها” آتنای زیبا را به زیرزمین قصر بردند تا بزرگ کنند و مادر نیز پنهان و به دور از چشم پادشاه به بچه شیر می داد، آتنا بزرگ شد،کوروش وقتی خواهرش به سن هفت سالگی رسید، برایش معلم گرفت تا آتنا سواد خواندن و نوشتن را یاد بگیرد. تا اینکه “آتنا” به سن ۱۴ سالگی رسید و در زیرزمین خانه دلش بهانه می گرفت و می خواست که از زیر زمین خارج شود.
شاهزاده کوروش به او گفت: اگر اززیر زمین بیرون بیایی، بابا تو را می کشد!

گردش آتنا در باغ
آتنا جواب داد: ولی من دوست دارم، در باغ قدم بزنم و از میوه های باغ بخورم. شاهزاده کوروش گفت: خواهر غصه نخور، ما یک کانال حفر می کنیم تا از زیر زمین خانه بتوانی به باغ بابا بروی و آنجا تفریح کنی و میوه بخوری.
شاهزاده به دور از چشم پدر کانال را حفر کرد و آتنا هر روز به باغ می رفت و میوه های می‌خورد و عمداً اطراف درختان روی زمین می ریخت.

دستگیری دزد باغ
بعد از چند روز از این ماجرا پادشاه به شاهزاده کوروش گفت: بابا! تازگی‌ها یک نفر دزد باغم شده و میوه ها را می خورد و اطراف درخت ها بر روی زمین می ریزد، شاهزاده کوروش نزد “آتنا” آمدو گفت: خواهر به باغ بابا نرو که بابا می خواهد دزد باغ را دستگیر کند و اگر تو را ببیند،همه ما بیچاره می شویم.
آتنا قبول کرد که دیگر به باغ نرود، ولی دوباره عمداً به باغ رفت وشروع کرد به خوردن میوه ها.
موقعی که داشت آلوچه می خورد، پادشاه دست او را گرفت و گفت: به به! چه دختر زیبایی! دزد باغم شده است. من تو را به همسری پسرم شاهزاده درمی‌آورم. شاهزاده نیز همان هنگام به زیر زمین رفت و متوجه شد خواهرش در آنجا نیست،سراسیمه خود را به باغ رساند، متوجه شد که “آتنا” نزد پدر هست.
در همین هنگام پادشاه رو به شاهزاده کوروش کرد و گفت:دزد باغم را دستگیر کردم، می خواهم این دختر زیبا را امشب به عقد تو در آورم!

فرار شاهزاده کوروش و آتنا

پادشاه رفت تا تدارک عروسی را فراهم کند، شاهزاده کوروش که می‌دانست نمی‌تواند خواهر خود را به همسری بگیرد، نزد آتنا رفت و گفت: بیا، امشب از شهر فرار کنیم، شاهزاده کوروش و آتنا از شهر فرار کردند .
خبر رسید به پادشاه که شاهزاده و عروس فرار کرده اند، پادشاه ناراحت شد و گفت: چرا شاهزاده کوروش این کار را انجام داده است؟!
اطرافیان گفتند: شاید مصلحتی در کار بوده است.
پادشاه با خودش گفت: شاید پسرم برگردد! در راه آب و نان شاهزاده کوروش و آتنا تمام شد، آنها از بس راه رفته بودند، کفش هایشان پاره شده بود، پاهایشان تاول زده بود.در نیمه های راه “آتنا” که دیگر نمی توانست راه برود، رو به برادر کرد و گفت: من دیگر نمی توانم بقیه راه را ادامه دهم.

شاهزاده کوروش آتنا را بر کول خود سوار کرد

شاهزاده با اینکه خودش خسته بود، “آتنا” را برابر کول خود سوار کرد، از بس شاهزاده ،خواهر را کول کرد و در بیابان ها رفت، از تشنگی داشت می مرد.

سرزمین ارزق جادو

تا اینکه شاهزاده کوروش و آتنا به سرزمینی رسیدند که در دست “ارزق جادو” بود و این سرزمین دارای چهل نهر آب بود که تمام آب های آن جادو شده بود، وقتی شاهزاده کوروش به نهر آب اولی رسید، همین که خواست آب بخورد.
آتنا گفت: بردار، این آب را نخور!آب جادو است و بالای آن نوشته، هرکس این آب را بخورد، سگ می‌شود، شاهزاده کوروش گفت: اگر سگ شوم که مرا خواهند کشت و دوباره به راه خودشان ادامه دادند…
دوباره شاهزاده، “آتنا” را بر کول خود سوار کرد تا به نهر آب بعدی رسیدند، شاهزاده کوروش خواست آب بخورد که آتنا گفت: اگر این آب را بخوری شیر می شوی!
خلاصه، به هرآبی می رسیدند به حیوانی تبدیل می شد، پلنگ، کفتار، روباه ،خرس،…

شاهزاده کوروش آهو می شود

تا این که به آب چهلمی رسیدند، شاهزاده از بس تشنه و خسته شده بود و آتنا را بر پشت خود سوار کرده بود، دیگر رمقی برای ادامه راه نداشت. همین که خواست آب را بخورد، آتنا مانع شد و گفت: بردار، اگر این آب را بخوری، آهو می شوی.
شاهزاده رو به خواهرش کرد و گفت: اگر آب را هم نخورم، از تشنگی خواهم مرد؛ بعد رو به خواهرش کرد و گفت: اشکالی ندارد، آهو شوم، شاید روزی سحر و جادوها باطل شود و من دوباره آدمیزاد شوم. فقط قول بده؛ اگر من آهو شدم، مرا رها نکنی!

بره آهوی طلایی

همین که شاهزاده آب را خورد به بره “آهوی طلایی” تبدیل شد. آتنا روسری اش را برای گردن شاهزاده کوروش بست و به راه خودش ادامه داد تا شب شد. شب هنگام آتنا بالای درخت رفت و آهو را نیز پایین درخت رها کرد.

آهوی طلایی خواهرش
را گم می کند

شاهزاده از بس در مسیر راه لاغر و ناتوان شده بود به آهوی لاغری و کوچکی تبدیل شده بود، آهو های دیگر تا این”آهوی طلایی کوچک که بوی آدمیزاد می داد، دیدند، از بس به او شاخ و لگد زدند، آهوی طلایی مجبور می شد تا فرار کند و از پای درخت دور بشود، در نتیجه خواهرش را گم کرد.

آتنا وارد باغ دیو می شود

صبح روز بعد وقتی “آتنا” از بالای درخت پایین آمد، هر چه گشت بره آهو را ندید. رفت تا به کوهی رسید، از کوه بالا رفت، آن طرف کوه، باغ بزرگی پر از انواع درختان میوه بود. آتنا وارد باغ شد، در یکی از اتاق‌ها پر بود از غذاها و نوشیدنی های فراوان! آنها را خورد، بر روی تشک لم داد، دیو وارد باغ شد و چشمش به آتنا افتاد.
دیو گفت: “ای آدمیزادِ سرسیاه و دندون سفید، به چه دل و جراتی، آمدی، دَر باغ دیو”، آتناگفت:آدمیزاد، شیر خام خورده، همه جا می رود و همه جا می آید.

آتنا همسر دیو می شود
دیو گفت: ای دختر! تو جنی،انسی یا آدمیزاد!
آتنا گفت: آدمیزاد.
دیو گفت: آیا حاضری همسرم شوی؟
آتنا گفت: بله و به راحتی همسر دیو شد.

تقاضای آتنا از دیو
آتنا به دیو گفت: ای دیو، فقط تقاضایی از تو دارم؟برادرم کوروش آب جادو را خورده و به آهوی طلایی تبدیل شده، می‌خواهم، برادرم را پیدا کنی و او را بکشی که اگر برادرم بفهمد، من زن دیو شدم، چون ۱۴ سال زحمت مرا کشیده، مرا خواهد کشت دیو هر روز به جنگل می رفت و آهویی آشکار می کرد و می آورد
آتنا تا آهوی را می‌دید، می‌گفت: این برادر من نیست و این قضیه همچنان ادامه داشت. کار دیو این بود که هر روز به شکار برود و آهویی شکار کند؛ ولی موفق نمی شد آهوی طلایی کوچک را شکار کند.

فرار آهوی طلایی
از دست شکارچی
یک روز از قضا آهوی کوچک طلایی به تور شکارچی جنگل افتاد، شکارچی “آهوی طلایی” را به شهر بود، همین که آهوی کوچک وارد شهر شد، از دست شکارچی فرار کرد و چون سواد داشت، خود را به درب خانه “ملک شاه “پادشاه شهررساند ، از درب نگهبانی گریخت و روبروی عمارت پادشاه زانو زد و در جلو “ریحانه” دختر ملک شاه شروع به گریه و زاری کرد!
شکارچی نیز که دوان دوان پشت سر بچه آهو خود را به قصر رسانده بود، فریاد زد: آهویی که به قصر آمده، به من تحویل دهید.
گریه بره آهو طلایی نزد ریحانه دختر ملک شاه
“ریحانه” وقتی متوجه گریه ی بچه آهو شد،رو به شکارچی کرد و گفت: قطعاً، آهویی که گریه می کند، حیوان نیست. مطمئن باش که آدمیزاد است که گریه می کند و آب های جادویی را خورده است.
بعد ریحانه دستور داد کاغذ و قلم بیاورند و جلوی آهو گذاشت و گفت: ای آهو؛ اگر آب ارزق جادو را خوردی، بردار بنویس، که ما تو را به شکارچی تحویل ندهیم و مطمئن شویم که آدمیزاد هستی!
آهو کوچک با پنجه هایش نوشت، من شاهزاده سرزمین دیگری هستم، ۱۴ سال پیش آب جادویی را خوردم و به آهو تبدیل شدم.
مرجان جادو به قصر
ملک شاه می آید
ریحانه تا این جمله را خواند، پول شکارچی را داد و آهو را از شکارچی خرید. اسم دختر “ارزق جادو ” “مرجانه جادو” بود. ریحانه با “مرجانه جادو” دوست بود. ریحانه به نوکرهایش دستور داد، “مرجان جادو” را به قصر ملک شاه بیاورند.
ریحانه به مرجان‌جادو گفت: این آهویی که اینجا است، شاهزاده سرزمین دیگری است، اگر تو بتوانی کاری کنی که این سحر و جادوها باطل شود، من به آهو می‌گویم که تو را به همسری خود در بیاورد، اگر این کار را نکرد ، به برادرم می گویم، تو را به همسری خودش در بیاورد.
برداشتن کتاب
اززیر سر ارزق جادو
مرجان‌جادو گفت: معلوم نیست که این آهو وقتی آدمیزاد شد، مرا به همسری انتخاب کند، اگر برادرت قول دهد، مرا به همسری بگیرد، من کتاب جادو را از زیر سر مادرم “ارزق جادو” برمی دارم، تا همه سحر و جادو ها باطل شود.
ملک شاه و پسرش به
شیرو پلنگ تبدیل شدند
بدین ترتیب “ملکشاه”،” پسر ملکشاه”،” ریحانه” و “مرجان جادو” به باغ ارزق جادو رفتند. ارزق جادو که به خاطر حس جادوگریی اش همه چیز را فهمیده بود تا دخترش را دید، شروع به ناسزاگویی کرد و گفت: ای دختر بی حیا، که نخواهی کتابم را برداری و در یک چشم به هم زدن “ملک شاه” و “پسرش” را به پلنگ و شیر تبدیل کرد.
ارزق جادو در حالی که فریاد می زد ، گفت: این بار اگر بخواهی برگردی و کتابم را برداری، تو و ریحانه دوستت را به شکل سگ در می آورم.
ریحانه و مرجانه در حالی که غصه می‌خورند از باغ بیرون رفتند…
نقشه مرجانه برای
کشتن ارزق جادو
مرجانه در راه به ریحانه گفت: راهی ندارد، فقط تنها علاجش این است، مادرم را بکشم و تمام مردم شهررا نجات دهم که همه مردم را جادو کرده است.
مرجان جادو صبر کرد، تا مادرش خواب برود،همین که مادرش خوابید، کتاب را از زیر سر مادرش برداشت، شمشیر بر سر ارزق جادو زد و او را کشت وهمه مردمی که حیوان شده بودند، آدمی زاد شدند.
آهوی کوچک طلایی شاهزاده می شود
ملک شاه و پسرش نیز به شکل اولشان برگشتند،آهو کوچک نیز به شکل شاهزاده کوروش لاغر و ناتوانی در آمد.
ریحانه، مرجان جادو را به عقد برادرش در آورد. شاهزاده کوروش نیز به ریحانه قول ازدواج داد و گفت: ریحانه، قبل از این که من تو را به همسری خود در بیاورم، کار دیگری دارم، باید آن را انجام بدهم، بعد تو را به عقد خود در می آورم.
دیدار شاهزاده با
خواهرش آتنا
شاهزاده به جنگلی که ۱۴ سال پیش خواهرش آتنا را گم کرده بود، رفت. آنقدر در جنگل به دنبال خواهرش گشت تا درختی که ۱۴ سال پیش خواهرش روی آن نشسته بود، پیدا کرد. از کوهی که آن اطراف بود، بالا رفت و وارد باغ بزرگی شد. شاهزاده کوروش تا آتنا را دید، او را شناخت. آتنا رو به برادرش کرد و گفت: ای برادر، حالا یاد من کردی؟
شاهزاده کوروش گفت: خواهر من ۱۴ سال آهو بودم ، یک هفته است که ارزق جادو از بین رفته و من آدمیزاد شده ام.
در همین هنگام خسرو از درب باغ وارد شد، رو به مادرش کرد و گفت: این جوان لاغر کیست که نزد تو است؟
آتنا گفت: این دایی شماست، که ۱۴ سال آهو بوده و من می گفتم او را پیدا کن و برایم بیاور.
دیدار شاهزاده کوروش
با خسرو
خسرو که جوان زیبا و قشنگی شده بود، هنگامی که دایی خود شاهزاده کوروش را دید، وی را در بغل گرفت و بوسید.
شاهزاده به خواهرش گفت: خواهر، با چه کسی ازدواج کردی؟
آتنا جواب داد: با دیو
شاهزاده در حالی که به شدت ناراحت بود گفت: ای داد و بیداد! اگر هر دو ما از هم جدا نشده بودیم، مجبور نبودی همسر دیو شوی!
آتنا در حالی که خشمگین شده بود، گفت: حالا می گویی، من بد کاری کردم، ۱۴ سال روزگار کجا بودی، که مواظبم باشی!
شاهزاده کوروش جواب داد:اشکالی ندارد خواهر، حال از این ماجرا ۱۴ سال گذشته، خدا را شکر که هر دو ما زنده هستیم.
خسرو به شکار می رود
در این هنگام خسرو به شکار آهو رفت تا برای دایی اش گوشت شکار بیاورد.دیو نیز به خانه آمد وقتی فهمید آتنا برادرش را پیدا کرده،او هم به دنبال شکار از باغ خارج شد.
وقتی آتنا و شاهزاده کوروش در باغ تنها شدند،آتنا رو به برادرش کرد و گفت: بیا با هم پنجه بیاندازیم، ببینیم کدام یک از ما قوی تر هستیم.
شاهزاده کوروش
با آتنا پنجه می اندازد
شاهزاده کوروش گفت: من طاقت و توانی ندارم که بخواهم با تو پنجه بیاندازم.
آتنا آنقدر اصرار کرد که شاهزاده پذیرفت.آتنا با برادرش گلاویز شد. ناخن های شاهزاده کوروش بزرگ شده بود و در این گیر و دار خراش کوچکی روی دست خواهرش برداشت.
جنازه شاهزاده کوروش
در چاه باغ
آتنا که به دنبال بهانه می گشت با خشم فریاد زد: بعد از ۱۴ سال که برگشتی، حال دست مرا زخمی می کنی؟ شمشیر برداشت و آنقدر با شمشیر بر سر شاهزاده زد که او را زخمی کرد، نعش شاهزاده را روی زمین کشاند و در چاه آن طرف باغ انداخت. در همین هنگام خسرو وارد باغ باشد و صدا زد: دایی، دایی جان، کجایی؟ بیا.برایت گوشت شکار آورده ام.
آتنا با ناراحتی فریاد زد: دایی ات، می خواست مرا را بکشد، که موفق نشد و فرار کرد و رفت.
خسرو رو به مادرش کرد و گفت: ولی، دایی که جایی را نداشته که برود! کجا رفته است؟! و نگاهی به اطراف خود انداخت، متوجه شد که خون هایی روی زمین ریخته شده است، رد خون را دنبال کرد، متوجه شد که جنازه دایی اش در چاه است. فهمید که مادر دایی را کشته و در چاه انداخته است. سرش را داخل چاه کرد و گفت: دایی، دایی جانم، زنده هستی؟ یا مرده ای!
خسرو مرهم به زخم شاهزاده کوروش می گذارد
ناله ای از چاه بلند شد،خسرو فهمید که دایی اش هنوز زنده است. طناب انداخت و به درون چاه رفت، دایی را از چاه نجات داد و او را به اتاق برد. مرهم از داروهایی گیاهی بیابان‌ جمع کرد و تمام زخم‌ها را مرهم گذاشت و دایی را مداوا کرد.
سپس خسرو به سراغ مادرش رفت و گفت: مادر؛ تو چطور خواهری بودی که ۱۴ سال برادرت آهو بوده و تو می خواستی او را بکشی! چه خواهر بی وفایی بودی که ۱۴ سال روزگار دایی، تو را به دور از چشم پادشاه در زیرزمین خانه پنهان کرده و بزرگ نموده است وتو دشمن خونین او بودی.
خسرو با آتنا درگیر می شود
آتنا با خشم فریاد زد: تو هم آمدی و طرفداری دایی ات را می کنی و دریک چشم به زدن شمشیر را برداشت تا خسرو را بکشد. خسرو نیز به ناچار با مادرش درگیر شد، و مادرش در این درگیری سرش به زمین اصابت کرد و مرد.
رسم دیوها
خسرو نزد دایی برگشت و با ناراحتی گفت: مادرم، در این درگیری کشته شده است، و من می روم تا برایت مرهم بیاورم، اگر پدرم به خانه آمد و فهمید که مادرم کشته شده است، نزد تو می آید. رسم دیوها این است که وقتی می خواهند کسی را مجازات کنند، می گویند می خواهی تو را بادی کنم یا خاکی.
جواب بده: بادی، که اگر بگویی خاکی، تو را به شکل سگ می کند و من دیگر هرگز نمی توانم تو را پیدا کنم.
واگر بگویی بادی. تو را به دریا می اندازد. خسرو این را گفت و از باغ خارج شدتا مرهم برای زخم دایی اش پیدا کند.
دیو متوجه کشته شدن
آتنا می شود
دیو به باغ برگشت، وقتی فهمید آتنا کشته شده است، در حالی که می نالید، گفت: فدای تو بشوم آتنای زیبایم، که برادرت کار خودش را کرد و تو را کشت.
و در اتاق ها به دنبال پیدا کردن شاهزاده کوروش گشت و او را پیدا کرد.
دیو به شاهزاده کوروش گفت: چرا خواهرت را کشتی؟
شاهزاده جواب داد: من او را نکشتم! در درگیری با خسرو کشته شده است
.دیو شاهزاده کوروش را از زمین بلند کرد وبه آسمان برد و فریاد زد: می‌خواهی تو را بادی کنم یا خاکی؟
شاهزاده کوروش گفت: بادی
کوروش در
سرزمین زنگیان
دیو، شاهزاده را به آسمان برد و دریای “زنگیان” انداخت. دختر سرزمین زنگیان کنار دریا مشغول شنا کردن بود، تا متوجه جوانی روی آب شد، به نوکرهایش دستور داد تا جوان را از آب بیرون بیاورند. بعد او را به سرزمین “زنگیان” برد.
از آن طرف خسرو وقتی وارد باغ شد و دایی اش را پیدا نکرد ، رو به دیو کرد و گفت: دایی ام کجاست؟
اگر به من نگویی دایی کجاست؟ با این گرز آتشین تورا می کشم.
بعد ماجرای کشته شدن مادرش را برای دیو تعریف کرد.دیو گفت: او را در دریای زنگیان انداختم.
خسرو در دریای زنگیان
خسرو به دیو گفت: پس مرا نیز در دریای زنگیان بنداز، می خواهم دایی ام را پیدا کنم.دیو خسرو را به آسمان برد و در دریای زنگیان انداخت.
سربازهای زنگیان که کنار دریا بودند، خسرو را از آب نجات دادند و به سرزمین خودشان بردند، پادشاه زنگیان، آدمیزاد ها را می کشت و روغن آدمیزاد را جمع می نمود.
پادشاه زنگیان تا خسرو را دید که جوان نیرومند و قوی هست، به سربازانش گفت: فردا خسرو را می کشیم و روغن آن را جمع می‌کنیم.
دختر پادشاه زنگیان که عاشق شاهزاده کوروش شده بود، تا ماجرا را فهمید به گوش شاهزاده رساند که قرار است فردا صبح خسرو کشته شود.
تعقیب سربازان زنگیان برای پیدا کردن خسرو
و شاهزاده کوروش
شبانه شاهزاده کوروش، خسرو و دختر پادشاه زنگیان فرار کردند، صبح که شد پادشاه سرزمین زنگیان وقتی فهمید که این سه نفر فرار کردند با سربازانش به تعقیب آنها رفتند، این سه نفر پیاده بودند و سربازهای زنگیان با اسب ها تاختند تا آنها را پیدا کردند.خسرو که جوان قوی و نیرومندی بود، با هر ضربه شمشیر ۷۰ نفر از سربازان زنگیان را می‌کشت، پادشاه زنگیان که متوجه شد، ممکن است، در این درگیری تمام افراد وی کشته شوند، رو به خسرو کرد و گفت: دخترم را به من برگردانید، تا من بگذارم شما از این سرزمین بروید.
شاهزاده کوروش وارد سرزمین ملکشاه می شود
دختر پادشاه زنگیان به نزد پدرش رفت. خسرو و شاهزاده کوروش رفتند تا به سرزمین ملکشاه، جایی که ریحانه زندگی می کرد، رسیدند.
ازدواج ریحانه
با شاهزاده کوروش
شاهزاده کوروش ریحانه دختر ملک شاه را به عقد خود درآورد.” ریحانه”،” خسرو” و شاهزاده کوروش عزم سفر بستند تا به سرزمین شاهزاده برسند. در میان راه به سرزمین دیگری رسیدند، خسرو از بس گرسنه بود تا وارد شهر شد، همزمان ۴۰ نان را خورد و دیگ آشی را برای چندین نفر پخته بودند، سر کشید. به پادشاه آن سرزمین خبر دادند، که ای پادشاه، چه نشسته ای! یک جوان لاغر اندام، همراه با یک زن و یک جوان تنومند و قوی وارد سرزمین شدند که این جوان تنومند را کسی قادر به سیر کردن او نیست. پادشاه دستور داد که خسرورا نزد او بیاورند.
پادشاه رو به خسرو کرد و گفت:همیشه به دنبال دامادی قوی و نیرومند بودم، اگر بتوانی تمام قهرمان کشورم را شکست دهی، دختر زیبایی به نام “منظر بانو” دارم که او را به عقد تو در می آورم.
ازدواج منظر بانو با خسرو
خسرو تمام پهلوانان و قهرمانان کشور را شکست داد، پادشاه هم “منظربانو” را به عقد خسرو در آورد.
بازگشت شاهزاده کوروش به سرزمین پدری اش
به این ترتیب شاهزاده کوروش، ریحانه، خسرو و منظر بانو به راه خود ادامه دادند تا به سرزمین شاهزاده کوروش برسند. شاهزاده کوروش در بین راه نامه ای نوشت و به پادشاه خبر داد که بعد از ۱۶ سال دارم به سرزمین خودم باز می گردم.
پادشاه که از دوری شاهزاده کوروش بسیار پیر و ناتوان شده بود، نامه شاهزاده را که دید بسیار خوشحال شد و گفت: تمام اهالی شهر را جمع کنید تا به دیدار پسرم بروم که با همسرش به کشور باز گردد. شاهزاده وقتی وارد کشور شد، مردم برای پسر شاهزاده قربانی زیادی کردند، شاهزاده نیز نزد پدرش رفت و مردم شهر را جمع کرد و داستان زندگی اش را برای مردم کشورش تعریف کرد.
پادشاه وقتی داستان زندگی شاهزاده را شنید،بسیار گریه کرد و گفت: چرا ماجرای زایمان مادرت را از من پنهان کردی؟ اگر این ماجرا را پنهان نکرده بودی، آن قدر سختی نمی کشیدی!
سپس پادشاه رو به خسرو کرد و از او بسیار تشکر کرد که جان دایی اش را نجات داده است. پادشاه که پیر شده بود، تاج پادشاهی خود را به شاهزاده کوروش داد و خسرو نیز وزیر شد،شاهزاده کوروش، ریحانه همراه با خسرو و منظر بانو سال های خوشی در کنار هم زندگی کردند.

 

1 نظر

  1. چه داستانی چقدر پیچ و خم بود .

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

برای اولین بار؛ تجلیل از وزرای شعار شهرستان بافق توسط روابط عمومی شرکت سنگ آهن مرکزی

برای اولین بار؛ تجلیل از وزرای شعار شهرستان