توجه بیشتر به خانواده شهدا

به گزارش هفته نامه افق کویر، دل شهید وسیع و بی انتهاست، زیرا هرگاه رود به اقیانوس متصل شود دیگر رود نیست، اقیانوس است، دل شهید است که به معدن عظمت الهی متصل است و معدن عظمت هم که می دانی بی انتهاست، در این شماره از هفته نامه خبرنگار ما؛ به سراغ خانواده شهید والامقام”جلیل بابایی” رفته و با پدر و مادر شهید گفتگویی انجام داده است. که در ادامه می خوانیم:
افق کویر: لطفاً خودتان را معرفی نمایید؟
“شیر علی بابایی و سکینه شمس الدینی” مادر و پدر شهید جلیل بابایی هستیم، دارای ۹ فرزند که شش دختر و سه پسر که یکی از فرزندانم در ۱۴سالگی به جبهه رفت و به شهادت رسید.
افق کویر: از کودکی شهید بابایی توضیح دهید؟
جلیل وقتی به دنیا آمد شش ماه داشت که خیلی بد مریض شد، دیگر به پسرم امیدی نداشتیم. مادر بزرگش کفنش را آب کوبیده بود، ولی کم کم به لطف خدا بهتر و بزرگ شد، به مدرسه رفت و تا راهنمایی درس خواند.
افق کویر: چگونه به جبهه اعزام شدند؟
زمانی که جنگ شد، گفت می خواهم به جنگ بروم! به پسرم گفتم تو هنوز سنی نداری و بچه ای!
گفت کسی نگاه به سن من نمی کند، نگاه قدم می کنند، سپس به پایگاه رفت و لباس گرفت و آمد. رزمنده ها صبح روز بعد می خواستند حرکت کنند، شب خیلی با وی صحبت و گریه کردم که نرود. می گفت نه می خواهم بروم، جنگ شده باید بروم جلو دشمن را بگیرم مادر!
پدرش گفت: چرا پیشش گریه می کنی؟ وقتی می خواهد برود بگذار برود! شب برایش غذا آماده کردم و پیش خود گفتم صبح زود وقتی برای نماز بیدار می شوم او را بیدار نمی کنم و رزمنده ها می روند و او جا می ماند. نزدیک اذان صبح بود که پسرم زود تر از همه ما بیدار شده بود گفتم مادر کجا می خواهی بری؟ گفت ماشین می رود و من این جا می مانم. بلاخره رفت و سه ماه در شوشتر آموزش دید گفته بودند آن هایی که آنجا زن و بچه ندارند سه ماه باید آموزش ببینند، بعد از سه ماه به خط رفتند.
افق کویر: شهید جلیل بابایی از شهادت خود حرفی می زد؟
شهید زمانی که جنگ شروع شده بود می خواست به جبهه برود، حتی به خواهر بزرگش گفته بود که من شهید می‌شوم؛ وقتی به حسینیه می رفت کنار قبر دوستان شهیدش جای خودش را نشان می داد و می گفت این خانه ی ابدی من هست من شهید میشوم و همین جا (روستاکوشک) به خاک سپرده می شوم.
افق کویر: آیا شما خواب شهید جلیل بابایی را می‌دیدید؟
وقتی که سوم پسرم بود زیاد خوابش را می دیدم؛ اما از چهلم به بعد دیگر به خوابم نیامده است.
افق کویر: خبر شهادت پسر خود را چگونه با خبر شدید؟
بعد از مدتی آمدند درب خانه که به من گفتند جلیل زخمی شده و آوردنش بافق، بیا بریم دیدنش! وقتی که شنیدم حالم بد شد و بعد آماده شدم که برویم بیمارستان بافق ببینمش. زمانی که به در حسینیه کوشک رسیدم جنازه پسرم را دیدم. حتی من می گفتم این بچه من نیست. که پسردایی اش می گفت: من دست چپ جلیل که خال سبز دارد را دیدم خودش بود. پسرم متولد ۱۷ شهریور ۱۳۵۰ است و شهادتش ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ در عملیات والفجر ۸ در منطقه جزیره ام الرصاص روی داد.
افق کویر: از اخلاق شهید بیان کنید؟
همه کارهای منزل را انجام می داد. با بچه ها ی محله خوب بود که حتی شهید شده بود دوستانش می آمدند در خانه لباس و عکس و نامه های که نگه داشته بودم برای یادگاری می بردند.
افق کویر: اینکه متأسفانه برخی می گویند خانواده شهدا دارای سهمیه هستند، نظر شما چیست؟
یک روز قتی از روستای کوشک به سمت شهرستان بافق می آمدم، که شنیدم می گویند: به خانواده های شهدا خیلی رسیدگی می کنند و برای فرزندان شهدا ، کار فراهم می کنند. همان زمان خیلی ناراحت شدم وگفتم: ما که فرزندمان به جبهه نرفته تا شهید شود و به ما چیزی بدهند رفته جلو دشمن را بگیرد تا مردم در آرامش باشند.
افق کویر: چه انتظاری از مسئولین دارید؟
بیشتر به خانواده های شهدا رسیدگی کنند و اجازه ندهند خون شهیدان پای مال شود.

سارا شفیعی _ حدیثه امیریان|

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

هزار وهفتمین شماره هفته نامه افق کویر منتشر شد